تبليغاتX
شهر خدا


شاید هیچ چیزی به این زودی نمی توانست مرا به نوشتن وادارد ! اما چه بهانه ای بهتر از میلاد امام رضا (ع) ؛ همان 88/8/8 که این همه منتظرش بودیم !
الغرض : بعضی ها عجب حال خوبی دارند در این بارگاه :
 رفیقی دارم که هروقت به زیارت حضرتش مشرف می شود  وارد حرم نمی شود ! و از گوشه ای از صحن گوهرشاد به گنبد و بارگاه آقا خیره میشود و راز گویی می کند...
دوست دیگری به محض اینکه روبروی ضریح می ایستد - از خوف اینکه مبادا در محضر امام بی ادبی کند و یا نتواند حق نوکری را بجا آورد – پس از لختی عرض ارادت و تأمل ، از مقابل زریح دور می شود ...!
اما عزیز دیگری ، هرگاه وارد محدوده بارگاه ملکوتی آقا میشود کفش هایش را در می آورد و در زمستان و تابستان بر روی سنگهای این قطعه از بهشت پا برهنه قدم میزند...
آری اینجا قطعه از بهشت است .

 
مرحوم آقاسی هم اینگونه با امامش عشق بازی می کرد :

می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم
می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن
نوشته شده : جمعه 8 آبان1388 . موسی کاظمی | |
بهتر دیدم برای ادای دین و بیان دغدغه ها این قصه پر غصه را که از گفتارهای فیلم آژانس شیشه ای ست بیاورم . خواندش - اگر چه بارها _ خالی از لطف نیست .

..............................................................................

مي دونم بد موقعي برا قصه شنيدنه؛

ولي من،مي خوام براتون يه قصه بگم

وقت زيادي ازتون نمي گيرم.

يکي بود،يکي نبود...

يه شهري بود،خوش قد و بالا.

آدمايي داشت،محکم و قرص.

ايام،ايام جشن بود؛جشن غيرت.

همه تو اوج شادي بودن که يه هو يه غول حمله کرد به اين جشن.

اون غول،غول گشنه اي بود که مي خواست کلي از اين شهرو ببلعه.

همه نگرون شدن؛

حرف افتاد با اين غول چي کار کنيم؟

ما خمار جشنيم؛

بهتره سخت نگيريم...

اما پير مراد جمع گفت:

بايد تازه نفسا برن به جنگ غول.

قرعه به نام جوونا افتاد؛

جوونايي که دوره ي کُرکُريشون بود،رفتن به جنگ غول...

غول،غول عجيبي بود...

يه پاشو مي زدي،دو تا پا اضافه مي کرد.

دستاشو قطع مي کردي،چند تا سر اضافه مي شد.

خلاصه چه درد سر...

بالاخره دست و پاي آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمي برگشتن به شهرشون،

که ديدن پيرشون سفر کرده...

يکي از پير جووناي زخم چشيده جاشو گرفت.

اما يه اتفاق افتاده بود؛

بعضيا اين جوونا رو طوري نگاشون مي کردن که انگار،غريبه مي بينن...

شايدم حق داشتن...

آخه اين جوونا مدت ها دور از اين شهر،با غوله جنگيده بودن.

جنگيدن با غول آدابي داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

شده بودن عينهو اصحاب کهف؛

ديگه پولشون قيمت نداشت...

اونايي که تونستن خزيدن تو غار دلشونو اونايي هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

من شما رو نميشناسم؛

اما اگه مثل ما فارسي حرف مي زنيد،پس معني غيرتو مي فهميد؛

اين غيرت داره خشک مي شه.

شاهرگ اين غيرت...

کمک کنيد نذاريم اين اتفاق بيفته؛

من براي صبرتون يه "يا علي" مي خوام


نوشته شده : سه شنبه 7 مهر1388 . موسی کاظمی | |


این داستان واقعی ست!‏

زمان : همین روزهای فتنه ‏

مکان : دادگاه متهمان اغتشاشات اخیر – عوامل اصلی ! فتنه

عنوان : پخش اعترافات جهت تنویر ! افکار عمومی

متهم ردیف اول !! : .... آقای ( بوق) در ستاد آقای ( بوق) گفتند که باید بعد از انتخابات به خیابان ‏بریزید و ...‏

از سایت ( بوق) که از طرف آقای( بوق) مدیریت می شد خدمت آقای ( بوق) رسیدیم و یک فقره ‏چک از ریاست ( بوق) جناب آقای ( بوق) گرفتیم ! ... ( بوق) ... ( بوق)... ‏

( بینندگان محترم لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید ! نه ماشین عروس راه انداختیم نه فرستنده ‏اشکال دارد... )‏

بالاخره نمردیم و فهمیدیم معنی این اصطلاح را که : برو بوق بزن !‏

اما یک سئوال به سبک تحلیل های آبکی بخش تفسیر خبر : آنچه در این میان مهم می نماید طرح ‏این سئوال اساسی ست که آیا هواپیما هم بوق دارد ؟!‏



نوشته شده : سه شنبه 24 شهریور1388 . موسی کاظمی | |
شب قدر و قدر علی ( فاطمه ) ، همچنان معادله مجهولی که مرا در خود فرو برده است !

لیله القدر است فاطمه (س) .

و ما ادراک ما لیله القدر!؟



نوشته شده : چهارشنبه 18 شهریور1388 . موسی کاظمی | |

داستان ماهواره  همسایه هم حکایت غریبی ست در این مهد تمدن و فرهنگ.‏
این روزها به حمدالله همه دوستان هم از نعمت همسایه صاحب کرامت مستفیض اند. البته همانطور که مستحضرید ‏چند احتمال در این خصوص داده می شود ؛
اولاً : از برنامه های علمی آن به غایت همت بهره ها می برند که خدای ناکرده دچار عقب افتادگی از قافله تولید علم ‏نشوند!‏
ثانیاً : از آنجایی که داشتن ماهواره (سجده مستحبه) عملی ست خلاف عرف و ‏قوانین کریمه ، یک نفر در این شهر بصورت غیر قانونی اقدام به نصب محراب تمدن در بالای پشت ‏بام خود کرده و تمام این دوستانی که ذکر خیرشان را کردیم در همسایگی این همسایه ناخلف به سر می ‏برند! وگرنه خودشان که این جرثومه فساد را ابداً در بیت خویش راه نخواهند داد.‏
ثالثاً : ....
در هر صورت دامن پاک عزیزان از هر گونه رجسی پاک است و مبرا .
پس بیایید با هم دست به دعا بر آریم که : ‏
بار الها ! بحق ماهواره امید ، امید ما را نا امید مکن و یک همسایه صاحب کرامت! هم نصیب ما فرما !‏

توضیح : می توانید احتمال های خود را جهت مستفیض شدن بازدید کنندگان وبلاگ _ که جانم به فدایشان باد ! - در بخش نظرات مبذول فرمایید .


نوشته شده : پنجشنبه 5 شهریور1388 . موسی کاظمی | |



باز هم بانک برآمد که :

مسافران شهر آسمان برای سوار شدن بر قطار توبه به سکوی رمضان مراجعه نمایند !

ومن آماده نبودم...

لباس نو آماده نکرده ام! کفشهایم کو؟ باز هم دیرم شد و من مهیای رفتن نیستم ...

خوش به حال دوستانی که چون من،غافل از ساعت و روز حرکت بلیط نشده اند!

کفشهایم کو؟

 قصد سفر دارم ...



نوشته شده : شنبه 31 مرداد1388 . موسی کاظمی | |
این هم ازعوارض توریستی بودن شهر ما!

سال گذشته این عکس را در وبلاگم گذاشته بودم ‏


و امسال هم پای پله های بانک ملی مرکز استان گیلان ! ساعت 8 صبح !!!‏



یکی نیست این خانواده ها ( شما بخوانید مسئولین استان ) را از خواب بیدار کند!


نوشته شده : پنجشنبه 22 مرداد1388 . موسی کاظمی | |
 تو ضیح : با عرض پوزش تا روز ظهور از درج عکس معذوریم!!!

چند سطر عرض ارادت برای آقایی که روی دیدنش را ندارم :


1. بر کنج لبت نوشته یحیی و یمیت                 من مات من العشق ، فقد مات شهید


2. این جشن ها برای من آقا نمی شود             شب با چراغ عاریه فردا نمی شود


3. تو که گوشه ی چشمت غم عالم ببرد          حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد!


4. َیا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ(یوسف / 88)


پایان ... من مانده ام تنهای تنها ... در میان خیل غم ها... 


نوشته شده : جمعه 16 مرداد1388 . موسی کاظمی | |


بسمه‌تعالي

محضر مبارک حضرت آيت الله العظمی خامنه اي دام ظله العالي
رهبر معظم انقلاب اسلامي

سلام عليكم


احتراماً حسب اوامر داهیانه حضرتعالی و به استناد اصل 57 قانون اساسي جناب آقاي مهندس اسفنديار رحيم مشايي از معاونت اولي عزل گردید . اینجانب اطاعت محض از فرامین ولایت مطلقه فقیه را برای خود نه تنها یک وظیفه قانونی بلکه وظیفه ای شرعی و دینی می دانم. امید است بنده و مجموعه همکاران در دولت دهم بتوانیم موجبات رضایت حضرت ولی عصر (عج) را - که در گرو رضایت حضرتعالی و مردم شریف ایران اسلامی ست - به شایسته ترین وجه فراهم نماییم.


ايام عزت مستدام
محمود احمدي نژاد
88/4/27


نوشته شده : یکشنبه 4 مرداد1388 . موسی کاظمی | |
ای مرسل رسول مهربانی ها !
بر این کویر محبت دلم ، ندایی بنواز از جنس آن ندا که بر محمد (ص) نواختی ؛ تا مبعوث خویشتن خویش گردم و این آغاز راه است ...
مگر نه آنکه تو هرچه را بگویی باش ، می شود ( کن فیکون ) ، پس حکم کن تا من هم بخوانم آنچه را تو می پسندی با نکوترین صوت !

فیض روح القدس اردگر بار مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد


نوشته شده : یکشنبه 28 تیر1388 . موسی کاظمی | |