
فرازهاي از پيام ارزشمند و گنجينه الهي حضرت روح الله تحت عنوان "منشور روحانيت"
سوم اسفند ماه سال 1367
مخاطب : روحانيون و علماي حوزههاي
"واقعا روحانيت اصيل در تنهايي و اسارت خون مي گريست كه چگونه آمريكا و نوكرش پهلوي مي خواهند ريشه ديانت و اسلام را بركنند و عده اي روحاني مقدس نماي ناآگاه يا بازي خورده و عده اي وابسته كه چهره شان بعد از پيروزي روشن گشت, مسير اين خيانت بزرگ را هموار مي نمودند.
آن قدر كه اسلام از اين مقدسين روحاني نما ضربه خورده است, از هيچ قشر ديگر نخورده است
و نمونه بارز آن مظلوميت و غربت امير المومنين عليه السلام كه در تاريخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه ها را بيش از اين تلخ نكنم!... "

استاد حسن رحیم پور ازغدی

بعد از قطعنامه، ما داشتیم برمی گشتیم. داخل اتوبوس یکی از رزمنده ها می گفت حزب اللهی ها 3 تیپ اند: سرخپوست و سفید پوست و سیاه پوست. سیاه پوستها ماییم که هشت سال در منطقه اصلاً تصور اینکه جنگ تمام می شود و ما زنده می مانیم، نداشتیم. سقف خانه ما تار عنکبوت می بست، یک نفر نبود تارعنکبوت ها را پاک کند. هربار می رفتم خانه دوباره بچه هایم من را نمی شناختند، خانمم از من رو می گرفت، دوباره باید عقد می خواندیم. چون دور بودیم. باید می نشستیم مثل اول ازدواج با هم آشنا می شدیم. الآن که جنگ تمام شده و داریم برمی گردیم، نمی دانم دارم کجا می روم و چه کار می کنم.
دسته دوم سرخپوست هستند. می گفت شماها طلبه اید، دانشجویید عقب جبهه زندگیتان را می کنید و درستان را می خوانید. موقع عملیات ها منطقه می آیید. اگر شهید شدید، بردید و اگر هم ماندید، دوباره سرکارتان برمی گردید.
می گفت یک عده حزب اللهی سفیدپوست هم داریم که اینها خط مقدمشان اهواز است. اینها دعای کمیل و نماز جمعه هایشان را مرتب شرکت می کنند. یقه شان را هم تا بالا می بندند. سه تا انگشتر عقیق هم دارند. مستحبات را هم رعایت می کنند ولی حاضر نیست اسلحه دستش بگیرد و برود استقبال شهادت. گفت حالا که باید برگردیم، بدبختی آن است که سرنوشت سیاه پوستها هم دست سفیدپوستها است. مسئول دیگری داشتیم از بچه های قدیمی جنگ که برادر 3-2 تا شهید بود. یکسال بعد از جنگ گفتند که در میدان تره بار یکی از شهرستانهاست. یک وانت قراضه خریده و سبزی و میوه حمل می کند که مخارج زندگیش بگذرد.
ما باید مراقب باشیم سرنوشت انقلاب دست سفیدپوستها نباید بیفتد، هرچه هم آدمهای خوبی باشند. در تبلیغات رسمی من نگرانم که سفیدپوستانه تبلیغ کنیم. آن حالت سیاه پوستی و اقلاً سرخ پوستی تبدیل شود به سفید پوستی. یعنی کسانی که درد انقلاب و جنگ ندارند، نه ترکش خوردند و نه شهید دادند و نه معنی بدبختی و گشنگی و در محاصره گیر افتادن و جنازه برادر به دوش کشیدن را می فهمند، نه دیدند که جلوی دیدگانش استخوان بشکند و سرها قطع شود و چشمها کور شوند، ولی صاحب انقلابند.
وقتی این جور رئیسها می خواهند برای افکار عمومی تصمیم بگیرند، مصیبت شروع می شود. کسانی که هزینه ای نپرداختند و نمی پردازند. نه اینکه قبلاً نپرداخته اند و بعداً می پردازند، بعداً هم اگر پیش بیاید، نمی پردازند. این همان تبدیل ارزش به کلیشه است. نمی گویم با سفیدپوستها باید درگیر شد ولی نباید زمام امور را به دست شان داد.
مردم می فهمند. نمی شود در آرامش بنشینی و به مردم دستور بدهی که باید ارزشی و انقلابی باشید. انبیا اینگونه عمل نمی کردند. بزرگترین و موفق ترین مبلیغین تاریخ انبیا هستند. امیرمؤمنان که به عنوان سمبل شجاعت و رزمندگی مطرح هستند، می فرمایند هروقت در جنگها فشار به ما زیاد می شد به قول بچه های جبهه هوا پس بود، پناه می بردیم به پیغمبر. پناهگاه ما پیغمبر بود. این حرف عجیبیست. امیرمؤمنان می فرمایند من چگونه شب بخوابم در جامعه ای که احتمال می دهم امشب در طرفی از این سرزمین یک خانواده گرسنه بخوابد. اینگونه می شود انقلاب را نگه داشت.
مردم حاضر نیستند بازیچه ما بشوند. اگر از من به عنوان مردم، فداکاری و حضور در صحنه می خواهی باید هزینه آن را بپردازی. من حاضر نیستم از خودم، بچه ام و جان و مال و آبرویم بگذرم برای اینکه تو به اینها برسی ولی اگر تو از آن می گذری، من هم می گذرم. در انقلاب و جنگ همینگونه بود. فرمانده لشکر ما همیشه جلوتر از همه بود. اگر می دید که خط در خطر بود، می دیدیم که فرمانده لشکر ما در کنار بچه ها بود...


هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان بقتلهم الحسین
در روز عاشورا فقط عمر سعدها هستند که شادی می کنند . مواظب باشیم این لقمه های حرام روزی سر فرزند رسول خدا را به نیزه کرد!
این حرمت شکنان روز عاشورا نیز بطن هایشان انبان حرام است که اینچنین شادماند .
و
عاشورا هنوز ادامه دارد و ما فرزندان عاشورایی امام زمان خویشیم!
اين گرد باد ها به غيرت در آمده
تسليم رهبرند كه طوفان نمي كنند
به پاي دفاع از حريممان
مردم دريغ از سر و جان نمي كنند
این روزها شاهد آنیم که جریان مدعی پیروی از خط امام با زمینه سازی های فراوان مکنونات واقعی خویش را آشکار نمودند ؛ کسانی که سالها سکوتشان اینگونه به تقابل با قانون اساسی و آرمانهای امام بدل شد . یاد مطلبی افتادم که چندی پیش در یکی از نشریات خوانده بودم .
عیناً آنرا در زیر نقل می کنم تا "خود حدیث مفصل بخوانی از این مجمل " :

6-7 ساله بودم که
پیله مانندی را به هوای تماشای پروانه اش در حباب شیشه ای کوچکی محبوس کردم . پدر
بزرگم گفت : « دل خوش نکن ! این که پیدا کرده ای ، پیله پروانه نیست ، آفت است ! »
یکی دو هفته که
گذشت ، فهمیدم حرفش درست از آب درآمده است . آنچه در حباب محبوس شده بود ، حشره ای
در حال دگردیسی بود که با گذشت زمان ، بال ها ، چشم ها و شاخک هایش شکل گرفت و
آنقدر ترسناک شد که حتی جرأت نکردم سرپوش حباب را بردارم تا بیرون بیاید . پدر
بزرگم می گفت :
« دنیا پر از آفت هایی است که به پیله پروانه می مانند و سال های سال آدم هایی خوش خیال را دور حباب شیشه ای معطل نگه می دارند . »
دیر آمدن و زود رفتن
خوردن صبحانه کاری با همقطاران
همیشه جلسه داشتن( حتی زمانی که جلسه ندارید )
تمرکز همه امور در شخص شخیص مدیر ( دیکته کردن قدم به قدم فعالیتها به زیر دستان )
یک منشی با کلاس که توانایی سر کارگذاشتن ارباب رجوع را داشته باشد
تجمع بهترین امکانات در اتاق مدیریت ( شامل بهترین رایانه اداره با بهتریت مانیتور و پرینتر - بهترین LCD - ست مدیریتی روز - مبلمان مدیرتی - مبلمان جلسات و...)
راه اندازی کتابخانه با کتابهایی نفیس در اتاق مدیریت
چهره ای خندان در برابر مردم و چهره ای عبوس نزد کارمندان
چند دست کت شلوار ( حتی در دمای 50 درجه هم که باشد باید آنها را بپوشید )
بازخواست از کارمندان در حالت های مختلف
خفه کردن صدای مخاف در نطفه با استدلال های قوی!
در اختیار داشتن بهترین اتومبیل اداره با یک راننده چشم و گوش بسته
باور داشتن به این نکات که : اولاً من بهترین ام ثانیاً اگر من نباشم امور اداره مختل می شود ثالثاً دوران مدیرت من توام با ابتکارات و شکوفایی بوده
میدان دادن به افرادی که میدانند شما دارای مشخصه های سه گانه فوق اید ( چاپلوسان )
استفاده بهینه از روابط عمومی برای انعکاس هرچه بهتر خدمات!
توجه : هرگونه شباهت این مطلب با مدیران استانی و کشوری کاملاً ( تأکید میکنم کاملاً ) اتفاقی ست.
در ضمن بازدیدکنندگان محترم می توانند جهت تنویر افکار عمومی مواد لازم دیگر را در بخش نظرات درج نمایند !
این روزها در آستانه برگزاری کنگره عظیم حج ، شیعیان یمن در گیر و دار تعارفات سیاسی متداول دولت های اسلامی به کدامین گناه قتل عام می شود و سکوت دولت را چگونه می توان توجیه کرد؟
گویا این مظلومیت تا امتداد تارخ جاریست!

سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی!

الغرض : بعضی ها عجب حال خوبی دارند در این بارگاه :
رفیقی دارم که هروقت به زیارت حضرتش مشرف می شود وارد حرم نمی شود ! و از گوشه ای از صحن گوهرشاد به گنبد و بارگاه آقا خیره میشود و راز گویی می کند...
دوست دیگری به محض اینکه روبروی ضریح می ایستد - از خوف اینکه مبادا در محضر امام بی ادبی کند و یا نتواند حق نوکری را بجا آورد – پس از لختی عرض ارادت و تأمل ، از مقابل زریح دور می شود ...!
اما عزیز دیگری ، هرگاه وارد محدوده بارگاه ملکوتی آقا میشود کفش هایش را در می آورد و در زمستان و تابستان بر روی سنگهای این قطعه از بهشت پا برهنه قدم میزند...
آری اینجا قطعه از بهشت است .

مرحوم آقاسی هم اینگونه با امامش عشق بازی می کرد :
می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم
می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن
..............................................................................
مي دونم بد موقعي برا قصه شنيدنه؛
ولي من،مي خوام براتون يه قصه بگم
وقت زيادي ازتون نمي گيرم.
يکي بود،يکي نبود...
يه شهري بود،خوش قد و بالا.
آدمايي داشت،محکم و قرص.
ايام،ايام جشن بود؛جشن غيرت.
همه تو اوج شادي بودن که يه هو يه غول حمله کرد به اين جشن.
اون غول،غول گشنه اي بود که مي خواست کلي از اين شهرو ببلعه.
همه نگرون شدن؛
حرف افتاد با اين غول چي کار کنيم؟
ما خمار جشنيم؛
بهتره سخت نگيريم...
اما پير مراد جمع گفت:
بايد تازه نفسا برن به جنگ غول.
قرعه به نام جوونا افتاد؛
جوونايي که دوره ي کُرکُريشون بود،رفتن به جنگ غول...
غول،غول عجيبي بود...
يه پاشو مي زدي،دو تا پا اضافه مي کرد.
دستاشو قطع مي کردي،چند تا سر اضافه مي شد.
خلاصه چه درد سر...
بالاخره دست و پاي آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمي برگشتن به شهرشون،
که ديدن پيرشون سفر کرده...
يکي از پير جووناي زخم چشيده جاشو گرفت.
اما يه اتفاق افتاده بود؛
بعضيا اين جوونا رو طوري نگاشون مي کردن که انگار،غريبه مي بينن...
شايدم حق داشتن...
آخه اين جوونا مدت ها دور از اين شهر،با غوله جنگيده بودن.
جنگيدن با غول آدابي داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.
دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.
شده بودن عينهو اصحاب کهف؛
ديگه پولشون قيمت نداشت...
اونايي که تونستن خزيدن تو غار دلشونو اونايي هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...
من شما رو نميشناسم؛
اما اگه مثل ما فارسي حرف مي زنيد،پس معني غيرتو مي فهميد؛
اين غيرت داره خشک مي شه.
شاهرگ اين غيرت...
کمک کنيد نذاريم اين اتفاق بيفته؛
من براي صبرتون يه "يا علي" مي خوام
این داستان واقعی ست!
زمان : همین روزهای فتنه
مکان : دادگاه متهمان اغتشاشات اخیر – عوامل اصلی ! فتنهعنوان : پخش اعترافات جهت تنویر ! افکار عمومی
متهم ردیف اول !! : .... آقای ( بوق) در ستاد آقای ( بوق) گفتند که باید بعد از انتخابات به خیابان بریزید و ...از سایت ( بوق) که از طرف آقای( بوق) مدیریت می شد خدمت آقای ( بوق) رسیدیم و یک فقره چک از ریاست ( بوق) جناب آقای ( بوق) گرفتیم ! ... ( بوق) ... ( بوق)...
( بینندگان محترم لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید ! نه ماشین عروس راه انداختیم نه فرستنده اشکال دارد... )
بالاخره نمردیم و فهمیدیم معنی این اصطلاح را که : برو بوق بزن !
اما یک سئوال به سبک تحلیل های آبکی بخش تفسیر خبر : آنچه در این میان مهم می نماید طرح این سئوال اساسی ست که آیا هواپیما هم بوق دارد ؟!
لیله القدر است فاطمه (س) .
و ما ادراک ما لیله القدر!؟

